تبليغاتX
جهان بینی

جهان بینی

در آسمانی که بینهایت است رسیدن هدف نیست مهم پریدن است

بزرگترین برنده

بازنده ایست که باختش را پذیرفته است:

من سردار بی سپاهم

من امیر بی اقلیمم

وتمام.

تهران نیمه ی اول مهرماه ۸۸

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط 30030  | 

;((آشنایی یک حادثه است
جدایی یک قانون. ));

حیات زندگی مرگ است.

;((یک بعلاوه یک میشود سه،

 قانون بقا. ));

آفتاب یا میسوزاند یا ... .!

همه چیز یک چیز است،
جامد
مایع
گاز
پلاسما و...

حالتهای آن.
روح اگر باشد حالتی از مادگیست
وگر نباشد مهم نیست،

آنچه هست مادگیست.

جهان آخرت درمان حیرانیست.

عشق تجلی تنهایست.

زمان، توهم تغییر ماده گیست.

خدا، تخیل تکاملِ ناقصِ درماندگیست.

سرنوشت، موج مغناطیسِ مادگیست
شانس تصادف الکترومغناطیس.

همه چیز یک چیز است،مادگی؛
راز بزرگ هستی درون مغناطیسش.

دوشنبه 29/7/87 ساعت 22:30

دربند ـ کوچه میری ـ خانه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 6:31 قبل از ظهر  توسط 30030  | 

ديگر از درخت هم خسته بود حتي كوه . پس اجاق گاز را روشن كرد و تمام انگشتان دست چپش را سوزاند كه از آرامش بغضش تركيد و  تا آنجا كه شيشه هاي قهوه اش خالي بود خنديد . مانده بود در وان حمام كه دوست مي داشت روزن تخليه اش او را ببرد . افسوس مي خورد به چرخ روزگار كه پنچر نمي شود . پس چند روزي بود كه به آئينهء قديميش مي نگريست كه چه پير و خسته است . گرسنه كه بود تيغ ريش تراشي را برداشت و آلتش را زد پس تمام قلبش را خورد و سعي كرد روده هايش را بدوزد . نگران بود كه معده اش را درآورد و جلوي مري اش گذاشت آنوقت قلبش در گلويش گير كرده بود چشمانش را بست و با آن جاي خالي قلبش را پر كرد پس زبانش را تكه تكه كرد و در سوراخ چشمانش ريخت آنوقت 2 ميخ طويله از يخچال برداشت و خنك خنك در گوشش كرد ، لباسهايش را درآورد در كمدش انداخت حتي آخرين حجابش را ، پس كمد را در خيابان هيولاها رها کرد و تا سرش را برگرداند ديگر نبود . تلفن را در يخچال و يخچال را در قابلمه و قابلمه را روي گاز و گاز را زير دوش،  پس حمامش را به توالت انداخت و در توالتش را گِل گرفت . چهار ديواري را روي آتش دست چپ گرفت كه بخار شود ميز و باقي اجزاي چهار ديواري سوخت چهار ديواري بخار شد و و بخارش را حلقه كرد . ديگر چيزي نبود تنها عرياني بود و حلقه اي به گوشش پس در سفر به كل سياره اش سوراخي در آسمان يافته بود .

عريان از خيابانهاي هيولاها گذشت و چه قشنگ مي ديد كه هيولاها به او مي‌خندند به سوراخ آسمان كه رسيد دست به گوشش برد پس رگ گردنش متورم شد كه حلقه را از گوش باز كرد پس وارد چهار ديوار شد . تمام گِلهاي توالت را ريخت وارد كه شد دست به آئينة قديمي اش برد كه روي گردنش گذاشت و رگش را زد وقتي كه تمام شد، آنوقت لبانش را از دريچه عبور داد و تا جايي كه رگهايش جا داشت هواي آنجا را مك زد  پس مقابل سوراخ بود كه پرواز كرد .

آرام و بي صدا گذشت . دنيايي هيولايي هیولا بود كه از مدار سياره اش دور شد آخرين نگاهش به سياره اش يادش انداخت كه چه تنهاست منظومه كه تمام شد،  كهكشان كه تمام شد . سوارخي در لايتناهي یافت پس كه وارد شد تاريك بود كه پر از سكوت و خلوت كه چرخ زمان سالها بود به دیوارش آويخته پس آرام راه رفت و همينطور راه مي رفت كه اصلاً يادش نبود كه سيگار ندارد و ديگر شيرقهوه نمي نوشد حتي به هيچ هم فكر نمي كرد چه برسد به سياهي پس رفت...

58:23  19/4/82    پایان

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط 30030  | 

خيلي از عاداتش را فراموش كرده بود نه مرفين استفاده مي كرد و نه الكل ، قرص خواب هيچ مزه ايي نداشت چند روزي بود كه شير قهوه نداشت اما در حجابش يك رنگ روشن به تيره آويخته بود با اين كه هنوز سيگار را جراحي نكرده بود روي مبل مي خوابيد پس تمام صبحها را ادامه شب مي ديد به تشك ترجيح به شبي كه صبحش آرام است ، صداي يخچال را شنيد در سكوتش گم بود كه تاول زد كف پايش به سراغش رفت اما خوب مي دانست نوشيدني خنك ندارد در را باز كرد وارد شد سردي بوراني صورتش را لرزاند در را كه بست يخچال به افتخارش ميهماني داد پس كه در طبقه اول حدود شش ميخ طويله ديد كه دو به دو  معاشقه مي كردند بالاتر شبكه  ارتباط ماهواريهء گل خشخاش بود كه از سرما خشك شده بود باز بالاتر را نگاه كرد خلوت بود گوشه ايي نشست يخچال دركش كرد پس تمام نوازندگانش را به خانه فرستاد و آرام نشست سكوت آنجا را كرايه كرد پس كه سوار شد تمام خشكي هاي سياره اش را گشت اما جايي نبود كه نامه اي به او دهند .

دست در جيبش برد تا مطمئن باشد چهار ديواري را آورده است پس تمام آبها را گشت باز هم جايي نبود كه چهار ديواري چهار خط تا خورده باشد و سه چروك به بالا نگاه كرد دست برد كيسه فريز را باز كرد اجاق كه روشن كرده بود روي آن گذاشت پس در خلوت ذوب شد ،نشسته بود كه جايي ببارد آسمان سياره اش را نگاه مي كرد كه چشمانش پس سوراخ بودند. عطسه كرد و بلند شد سرش مثل هميشه به جايي خورد و ياد دريچه اش افتاد پس از دور سيلان را كه بوسيد اجاق گاز سياه بود در ديگ را باز كرد تمام خاطراتش يخ كرده بودند . بخصوص نيمه دوم دههء هفتاد و شش . خسته بود اما چند روزي بود كه مدفوعش رابه جاي غذا ميل مي كرد و با ادرارش دوش مي گرفت از ديگر موارد سياره اش خسته بود و بي خيال تمام هيولاها شده بود ، انگار كه ديگر آنها را نمي ديد اما هنوز هم دريچة نيمه باز جير جير مي كرد و او باز هم بزرگ بود خوشحال بود از اينكه با خودش همبستر مي شود و نخاله هاي بند بند  تنش را ميل مي كند و براي استفاده از آب تصفيه خانهء كليه هيچ پولي پرداخت نمي‌شود. اما هنوز ابروهايش درهم و گاهي زير چشمانش گود مي افتاد . پس چراغ كه خاموش بود به خود آمد . روي مبل دراز كشيده بود . بغضي آزادانه در گلويش آهنگري مي كرداما هنوز از فردا مي ترسيد و هنوز سياره اي را كه  در آن بود نمي پذيرفت پس گريه كرد كه خورشيد بيشتر بخوابد . كبريتي روشن كرد و آرزو كرد، هر چه زودتر به خواستگاري خورشيد منظومه  اش بيايند و ديگر نفهميده بود كه كي خوابيده است .

بامداد دوشنبه 2/5/82

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط 30030  | 

ناراحت شد از دستش كه صخره را گرفت پس كه بالا رفت حريم معاشقه دو خرمگس را شكست چرا كه آرامش معاشقه را خوب مي فهميد بخصوص وقتي كه در سكوتي جاري شده از آغاز رخ دهد و خلوت كه دليلي شد براي لمس گونه با سينهء خزه هاي صخره ايي پس لب بر روي لب طبيعت گذاشت محو سكوتي آغازين گرديد رويش چراغها را مي ديد و خشنود از دوري جريان الكتريسيته اما هنوز تيرك عبوري از الكتريسيته در نزديكش بود كه ميدان مغناطيسي تنش پارازيت مي گرفت از نوع هيولايي و تصوير به خاطر آورد هفت سالگي را كه عاشق عروسك همسايه بود چه زود گذشت و تمام شد و زودتر از خاطرش محو و چه سريع با ديدن آسمان لمسش كرد وقتي ابرها به باد مي رقصانند موهايش و گاهي اندام پر انعطافش را خنكاي لمس عبور آب، كه گونه اش را تر مي كرد از دور . پس كه هنگام همبستري خورشيد و همسرش بود كه سلولهاي  پس گردنش هالهء گرداگرد زمين را كه در بيماري قرن بود، لمس كرد پس كه نامه ايي به سلولهاي خاكستري : قدري استراحت كنيد پس او نيز خوابيد اما در حسرت روياي خواب پريشب بود و هنوز تا بامدادانش فاصله بود.

غروب كوه شنبه اطراف دربند

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط 30030  | 

لباسهايش را پوشيد كه از خودش اجاره گرفته بود . تا دير وقت به مهماني  برود خوب مي دانست كه هيولاها چگونه مي شادند پس وقتي عطرش را به تنش ماليد قرار بود به رسم هيولايي برقصد ، در كه باز شد خودش را معرفي كرد پس اولين برخورد چشمانش هفت جام ودكا بود كه خاطرش آورد مدتها است كارخانه مستي چين اندامش در لحظه مليادر بشكه به بارانداز چشمانش مي‌فرستند . نشئه بود كه اولين كشتي آمد پس به خانه بازگشت سر از دريچه عبور داد كه سيلان موهايش را خشك مي كرد با گردني كه تكان كشتي دوم را صدا مي زد محو تماشا بود كه هيولايي به سراغش آمد كه برقص قولش كه رقص بود از ابتدا پس بلند كه شد مي رقصيد كه در خانه اش را زدند ؛ هيولايي برقص ، با تمام سعي هيولايي چه موزون مي رفت، و چه زشت بي حتي يك هارموني، هيولاها بدن مي راندند پس پشت به تمام هيولاها كرد سيلان را در بارگيري كشتي هفتم مي ديد كه موج مي زد ، آنگاه جنس مخالفي تقديمش كردند كه برقص، تنش كه لرزيد روبرويش فهميد، كه ترسيد حتي يك قدم با شد چراغها يك به يك كه خاموش دلش تنگ عنكبوتهایش شد پس تمام تاريكي سوزن شد كه بر تنش و او با دو هيولاي ديگر هم حتي نرقصيده بود ترس در چشمانشان را هم خوب ديده بود با خودش چه قشنگ مي رقصيد و چه لذت مي بردند از هم، محو تماشاي پيچيدن اندام خودش بود كه چشم باز كرد روي مبل و سيگاري كه برعكس، نوك كه دستش زد كبريت آتش گرفت پس بهانه شد كه بخندد اما پاشنه هفت سانتي هيولا چه تيز دلش را سوزاند كه هفته‌ها به  پوچش فرداها مي گذرد اما باز هم خنديد  كه معاشقه مورچه ها زخمش زد سرش را كه برگرداند پشت بوسه هاي دو هيولاي در آغوش رفته لذتي چند لحظه يافت، با نوك تيشه هايي كه تيزند، سرش را دوباره تكان داد ديد كه دارد مي‌رقصد محو خودش، كه دست به تمام چهار ديواري كشيد ، لخت شد و دراز كشيد اما هنوز از فردا مي ترسيد وچراغهاي هيولايي تيره روشن بود كه رويش جوانه هاي نورس درختي را در باغ حياط خلوت حس كرد پس كه شمرد به شش كه رسيد خوابش برد اما خوب مي دانست كه تنها اوست كه قشنگ خواب مي بيند و يا اصلاً نمي بيند سيگارش هنوز روشن بود و آئينه قديميش روبرو كه زمان به صبح مي رفت.

57 : 2 11/4/82

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط 30030  | 

وقتي كه كبريتش را آتش زد ،‌اشك كبريت جاري شد چرا كه دلش به حال كله اش مي سوخت دست در جيبش كه برد خاطراتش كف كرده بودند اما واشر شير ظرف شوئي نو بود ، قدري سفيد كننده نوشيده بود اجاق گاز روشن بود اما هيچ ظرفي ميزبان پخت نبود ، دست در دماغش كه برد تمام زخمهاي سياره اش ملتهب شد ويزيت دكتر كه رفت داروخانه قرص ضد سرفه پخش مي كرد كه ترجيح داد شربت خلط آور بنوشد پس پياده راه كه رفت با سوسكهاي مستراح همنشين بود كه جك مي گفتند آنوقت آموخت كه نمك و شكر در آب اسهال را مي بندد كه يادش آمد در دستانش چيزي بسته نمي شود فكرش را نمي كرد كه ساعت ندارد روي صندلي لم داده بود اما هنوز لباس تنش بود لحظه هايش كه به گيلاس چشمانش ميهماني مي رفتند تمام شد و او لخت شد پس گوشه در را باز كرد و تمام خلطش را به خيابان هيولاها پرتاب كرد وقت نداشت كه بخوابد پس صبح عطري در خيابان پر مي زد كه هيولاها غرق در اتيل الكل بودند اما او خواب مي ديد كه سياره اش به خواب رفته است .

27 : 00

7/4/82  بامداد شنبه ( تهران- شمیران- دربند )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط 30030  | 

از پله 6999 پائين  كه رفت صندوقچه لمسش كرد . هفت تيرش را كه برداشت آخر هفته بود كه مهربان حجاب كرد پس كه به زمين رسيد ،‌دير وقت بود گام كه برمي داشت انتظار له مي شد كه هيولا ديد .

بازگشت ، هفت هيولا كشته بود صندوقچه را باز كرد كه براي خودش شير قهوه آماده كند ، دست برد نقاشي ديوارش را لمس كرد چه لطيف بود لبهاي سيلان كه به تابلو گل داده بودند ، تاريك كه بود گفتگو مي كرد كه چه كار كرده است؟  پاسخ مي داد چه پست ، كار زشتي كرده است كه هيولا كشته است ، آنهم نه يك محيط تا هفت، نوشيدنش، تا نه انتهاي شير قهوه بود كه لاي پرز گره 876 قالي صدايي شنيد پس آرام وارد شد از كوچه پس كوچه تار و پود كه گذشت دنبال گره گشا مي گشت كه ناگهان آسمان ابري به سيل شير قهوه گرفت، تر شد ، خوشحال بود كه عريان است پس به صدا كه رسيد ، موريانه شير مي داد كودك نورسش را پس تا كه رسيد سينه اش پنهان كرد با لبخندي بر لب ، جلو رفته بود دست بكشد برگونه فرزندش ،گردن زن را چه لطيف ديد در تضاد بلعيدن چوب ، بالا كه مي آمد سرش به پايه ميز خورد كه دستانش را بشودید چرا كه هيولا ارزش كشتن ندارد آنهم با هفت تيري كه هفت تيرش از هفت آسمان گذشته اند و صندوقچه اش كه از هفت زمين ،‌ لولهء آب بسته شده و لخت در جايش دراز كشيد با اين كه اواخر بامدادان بود .

اما به فردا فكر نمي كرد ، حتي به اجاره تنفسش ، پس انگشتانش را لاي درز ديوار كرد تا بخوابد.

14 : 2  24/3/82  بامداد دوشنبه

تهران ـ دربند ـ خانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط 30030  | 

چراغش را خيلي دوست مي داشت ، به دهانش كه وارد شد از نوك زبان گذشت ، دستش را به ديواره ايي سفيد گرفت ، نزديك دندان عقلش كه رسيد پس ناگهان سريد ، زنگ زبان كوچك را زد و به ناي سلام كرد از ميلگردايش دست گرفت ، آرام پائين كه مي رفت با اينكه سيگارش را نبرده بود عطر سيگار به دورش پيچيد تاريكي را مي فهميد نايژه ها را كه رد كرد تا آخرين به آن وارد شد ، اولين كسي كه لبخندش زد اكسيژن مريضي بود كه تاب رفتن نداشت پس كنارش روي نيمكت نشست دست در جيبش كرد ، دي اكسيد كربن تعارفش كرد اما وقتي كه برگشت ديگر نبود باز هم تنها بود حسي لطيف داشت چرا كه ديگر صدايي از دنياي هيولايي  نمي‌آمد پس كليد انداخت وارد چهارديواري شد كه دريچه ميخنديد آرام تشك پهن كرد سكوت را در آغوش كشيد اما بي اهميت بود به نبودن سيگار ، پس چراغ را خاموش كرد ، خوب
مي دانست كه شير قهوه ندارد اما آسمان نايژه را خيلي نزديك مي ديد وقتي چند بار ستاره هايش را جابجا كرد و نفهميد كه كسي مي خوابيد.

30 : 3   13/3/82

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط 30030  | 

شمع كه هنوز نخريده بود، برق رفت، تاريك بود و بي روزن ، قدري همرنگ تاريكي شد حياط خلوت را بيشتر حس ميكرد پس آرام شد .

از كشف تازه اش لذت برد پس ترجيح داد كه ديگر شمع نخرد و بعد از غروب خورشيد را با تاريكي  زندگي كند هر چند كه  پشت پنجره اش روزنامه چسبانده بود .

از فردا هراسان بود كه شروع مي شود در رفت و آمد بين هيولاها و گفتمان اما كفشهايش واكس خورده بود ، حمام هم كرده بود .

آسمان ابري كه بود حياط خلوت نزديكتر حس مي شد، ‌سقف اتاق چكه مي كرد روي گونه اش اما او عريان بود . تاريكي ، خوب كه حس مي كرد صداي يخچال دگرديس شد به زنجره، پس ديوارهاي اتاق درخت بودند و سپيداري كه در وسط آن به نسيم مي رقصيد  و به رعد ، برق مي زد ،‌تشك كه پهن كرده بود مثل خاك نم داشت دست برد وسط جويباري كه مي گذشت، چه لذتي
 لمس آب بر گونه انگشت و صدايي كه از سنگهاي كَفَش مي آ‌مد . ديده بوسي ماهي را كه ديد دلتنگ شد از كسي كه تفريحش ماهيگيري است . سيگارش كنارش بود اما اصلا ً دوست نداشت آن فضا به ساخته هاي هيولايي آلوده شود پس تنها حجابش را از تنش درآورد و درباز كرد كه آن رابه دنياي هيولايي پرتاب كند دوباره كه بازگشت محو صداي زنجره بود در تنهايي خوب كه گوش داد ديگر صدايي نشنيد و جويباري نديد و درختاني همچنين ، پس او بود و تاريكي با اينكه خوب مي دانست هفت عنكبوت ، هفت كنج خانه را تار بسته اند.

10 :23  26/2/82

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط 30030  |